عشق است
عشق است
عشق
سه شنبه
این پنجره عریان و آفتاب تابان
کوچه ای که شلوغ است
وتو که خوابی پشت پرده ای که خیال ات کشیده
ذهنت
و سراشیبی آن که شتاب می دهد قدم های رهگذران اش را
مکث کردم روی پاشنه ام
با فشاری از سر وفاداری
مگر نه این کوچه هرزه تر می شود هرروز شیب اش
خودت هم باور کردی سایه غلیظ پرده ای که خیالت در برابر پافشاری من کشید
حالا می خواهی خون فراموشی ات را گردن مکث مصرانه من بیندازی
باشد من هم باور میکنم و تسلیم
پایم را به شیب کوچه
و می روم
تو هم از آفتاب لذت ببر
بدون پتو
در همین شعر می خوابم
در همین سطردر سطر دوم غلت می زنم
در سوم چرت
در چهارم پاره می شود چرتم
و با پنجه می افتم در پنجمی
در ششم بلند می شوم و راه می افتم
نسکافه می ریزم برای خودم در هفتم
در هشتم هوار می کشم
نهی می کنم به نهم
به دهم دغدغه می شوم
وبا رویی زرد در یازدهمین لم می دهم
تا در دوازدهم دوازده سطر خوابیده باشم
و هوشیار به سیزده در کنم خوابم را از این شعر کرخت

لغزش سقف

آسمان که بارد بدین سان
سقف بردارد از خانه ام
و سر بردارد از تنم
این باد و یاد وداد وبی داد و هی داد وبی داد از این یاد

زمین که تر شود وتازه
در من بروید
دردهای بی اندازه
به هر زاویه
در من بگوید
ازآن چشم تر وگیس تازه

مهمان

دو ماهی کوچک که مهمان دست ما شدند.ازمیدان و وان ماهی فروش به خانه آمدند. در تنگ وبر هفت سین نشستند. سال را با ما نو کردند.روز را شب و شب را به روز کردند .دیدند ،شنیدند،چرخیدند و چرخیدند. با ما غمگین وبا ما شاد و با ما عاشق شدند. شاعر هم می شدند اگر بیش از این به خانه شاعر مهمان بودند.سیزده روز کافی بود تا دیگر در تنگ نگنجند به رودخانه بریزندوبروند و سیزده را از این راه ز شهر به در شوند.

برف بهار

در بهاری که انتظارباران از آن عبث می نمود وبه زمستانش برف نبارید، برف بارید. نمی گنجم به خود، نمی گیریم جا،آرام و قرار نیز ... کاش می شد من هم بریزم، بذوبم، بمیرم. پیش بینی نمی شود بهار و من هم نمی شوم پیش بین این روزها دیگر، آرام وقرار بگیرم مگر به این امید که انتظارهای به ظاهر عبث ام را بر آورد این بهار...

روزآور ِ به شب سوری شده در سپهر

این سیاهه به درگاه مجازی که هدیه نوروزی یاران دیروز و همراهان امروزم است و ضرورتِ زایش در عَقم ِ ماسیده به این خفقان، که تو را دوباره به وبلاگی، مگر که چاهی باشد برای سر فرو کردن و سرودی سر دادن از نو در چاهی که چند سال پیش کندی. و باد ازچاه بردی تو را با خود به سرگشتگی از جایی به جایی. و دوباره بازگشته‌ای بر سر این چاه مگر بگویی راز خود را در آن با تمام حنجره‌ات که باز تابد و بماند برای گوش‌هایی که در آن خم خواهد شد.